می دانی ، اين روزها به اين می انديشم که خدا اصولا چه نيازي به خلق کردن من و تو داشت اين همه ستايشگر کافي نبود ، خدا خيلي حريص است ، خيلي بيشتر از آن چه فکرش را بکني، وتو ..........!، و تو...........! نه بگذار قدري شجاع باشم چه نيازي به ترسيدن از تو ، خداي من اينجاست کنار من ، و من آسوده ، و تو نيستي ، نيستي تا پاهايم سست شود و قلم کسل ، تو از خدا هم حريص تري .
کش مي آيد ، کش مي آيد و مرا هم مي کشد ، اين نغمه شبگردهاست که با خدا همراه شده اند و دست به گريبان حنجره هايشان و مدام با حالتي جنون آميز که فقط از خدايشان بر مي آيد ضجه مي زنند « ما را پرستش کنيد تا رستگار کنيم شما را » . و من مي خندم ، آنقدر بلند که خودم هم وحشت زده مي شوم .
دلم مي خواهد آنقدر بلند داد بزنم که خدايم کر شود ، ولي ، مي داني ، او خوابيده ، مثل طفل هاي شيرخوار .
زندگي اعصاب خوردکن شده است . حالم را بهم مي زند . تازگي ها وقتي باران مي بارد ، پشت پنجره اتاقم مي ايستم و به ريش مردمي که از ترس خيس شدن مي دوند مي خندم .
بادبادک تو کودن تر از اين هاست که بفهمد من چه مي گويم وگرنه من همين الان مي مردم . باز هم تو نفهميدي ؟! .
باز هم شروع شدند ، اين سردردهاي ممتد و طولاني . اين بهم ريختگي ها و حالت تهوع ها . باز هم شروع شد سرسام وحشتناک و رعب انگيز ، ديگر تمام شده ام از هر انديشه اي ، از هر انديشه اي که بشود فکر کرد .
تازگي ها خودم شده ام وسوسه اي براي خودم ، وسوسه نوشيدن يک قطره آب از يک درياي شور شور . راستش را بخواهي ، آنقدر هم ابلهانه نيست اگر بگويم ديگر وجود ندارم .
شايد همين لحظه به تو بگويند من ديگر وجود ندارم . خدايت را از سر راه من بردار وبرو . ديگر حالم از تو بهم مي خورد . نه به خاطر اينکه ديگر دوستت ندارم . فقط به خاطر اينکه کلاغ ها خبر آوردند که بادبادک ات لابه لاي سيم اولين دکل برق گير کرد و ديگر نه قدرت تکلم دارد و نه قدرت انديشيدن . مي بيني کلاغ ها هم فهميده اند که تو ديگر مرده اي .


