زندگي همين است همين ، مي بيني بعضي وقتها مي شود لال ماند و فقط و فقط نوشت بعضي وقتها هم فقط براي گفتن يک جمله يک قرن حرف زد . ولي من تصور مي کنم در اين هاي و هوي هنوز هم مي شود لال ماند .
ديگر خسته ام . چند روزي مي شود که تو هم به تاريخ پيوسته اي ، به تاريخ فراموش شده و فاسد شده اي که فقط در مدارس قدري آنهم با دستکاري به روح هاي پاک و بي آلايش تزريق مي شود ، بدونِ هيچ صحتي .و تو چه درون مدارس و چه درون تاريخ ، هيچ صحت و سقمي نداري و فقط پيوستگي با رگ و پي و استخوانت به تو اجازه آب شدن نمي دهد و خدايت به تو اين اجازه را داده است که بگويي « من هم متفکرم» .
درکش هم برايم سخت است سر در نمي آورم که تو چه رابطه اي مي تواني با من داشته باشي . گيج مي خورم ، آنقدر گيج که ديگر نه تو را مي شناسم و نه خدايت را . تو هنوز هم براي من مثل يک تاريخ ، تاريخ مصرف گذشته فاسدي هستي که انگارکي خودش را لابه لاي دندانهاي کرم خورده و لبان از هم گسسته و خندان خدايي مجهول الهويه گم کرده است و هنوز هم دنبال خودش مي گردد در لابه لاي حجم کرم ها و بادبادک هاي لاي سيم گير کرده ، و هنوز هم نمي داند که سعادت بادبادک بازي به خنديدن با خدا نيست و چه لذتي ميتواند داشته باشد تماشاي بادبادک بازي ابلهانه انسانهاي به گل نشسته و بي هويت و بي سعادتی که فقط و فقط منتظر معجزه اي به وسعت قسمت هاي کرم خورده و لاشه بو کرده اي از خوشبختي اتوماتيک وار و بي غل و غش و دفن شده شان ، درون ماشين و ويلاها و برج ها و زنگوله هاي طلاي پر زرق و برقشان نشسته اند و لال شده اند به اميد رسيدن به تخيلات ابلهانه و بچه گانه و تکراري شان .
زنبيل ات را بردار ، به بازار روز برو و خوشبختي ات را لابه لاي قدم زدنهاي بيهوده ات ، ميان حجم وسيعي از نورهاي پشت ويترين مغازه هاي لوکس فروشي و لوازم آرايشي ، آهسته ، آهسته ، آرام ، آرام ، بياب ، بخر و به خانه ببر و خدايت را از خواب نيمروزي بيدار کن ، خوشبختي ات را نشانش بده و بخند با او به چنين قسمتي که مفت و مسلم با پرداخت چند اسکناس هزار توماني بدست آورده اي .
مي بيني خوشبختي ما همه گي در جيب هايمان است و روحمان هم خبر ندارد . ما همه گي احتياج داريم به داشتن خوشبختي ، و گاهي با زنبيل به سراغش مي رويم و گاهي هم با جيب خالي .
شب آرامي است و خواب آور ، بهترين زمان براي تزريق خوشبختي به عقلهاي کرم خورده و ابله و من خوابم مي آيد . 4 شب است که در سکوت و ناباوري با تويي که هيچ وجودي نداري ، حرف مي زنم و حرف مي زنم بدون اينکه از تو حرفي بشنوم . باور کن ، تو نفرت برانگيزترين موجودي نيستي که من ديده ام . تمام مو جودات نفرت برانگيز آنجا نشسته اند ، روي مبل ها ، پشت ميزها ، توي اداره جاتي که حتي فوت و فن ورق سياه کردن را هم نمي فهمند ، کرم هاي متفکر و چاق و چله اي که فقط متفکر هستند و هيچ پرنده اي آنها را شکار نمي کند . تو ، هم زاده همان کرم ها هستي . هيچ انتظاري نمي توان از تو داشت به غير از نوشخوار کردن واژه هاي کرم هاي ديگر که دلواپس حقوقشان هستند و به اين هم فکر نمي کنند که حقوقشان کفاف قسط هايشان را هم نمي دهد چه برسد به علوفه . نه، هنوز هم مي شود لال ماند . من صبورتر از تمام هفت ماهه هاي کودن ديگر هستم .
ما عورت هايمان را با هم تقسيم کرده ايم آنهم شب هاي جمعه و در باقي ايام هفته فقط به اين مي انديشيم که چرا اصولا دخلمان کفاف خرجمان را نمي دهد ، آيا براستي زندگي همين نيست ؟
مي دانم که تو مي خواهي هر چه زودتر اين واژه ها تمام شوند و بخزي کنار خدايت و با او همبستر شوي و با او بخندي به ريش کاغذهاي من که به وسعت تمام دنياي توست و عمرت هم کفاف اين را نمي دهد که بخواهي درک کني من چه مي گويم ، کرم باد کرده پشت ميز نشين و بي حوصله .
اگر دوست داشتين و خواستيد مي تونم بخشهاي ديگري از کتاب رو هم تو وبلاگم بزارم


