و من باز امشب هوس دو پک سیگار کردم ، اما یکی گفت : معتاد ، گفتم : مگر تویی که هر روز نماز می خوانی و سجده می کنی پیغمبری ؟ چیزی نگفت که بشود معلوم کرد هست یا نه .
آخ که چقدر دلم می خواد مثل بچه گی هام باشم . همونقدر بازیگوش ، سر خوش ، مسرور و بی خیال . کاش هنوز هم عقلم به اندازه دوران بچه گی بود . لااقل کسی توقع دانشمند بودن را از من نداشت و یا انگ کودنی به من نمی زد .
حالا من نزدیک به جشن تولد 28 سالگی ام هستم و هر 12 فروردینی برایم مثل یک دشنه است که شاهرگم را می زند . کاش زمان در 12 فروردین 59 از حرکت می ایستاد و من متولد نمی شدم .
مدتی است که دیگر نه فروردین برایم جذاب است و نه پاییز و زمستان و تابستان . نه روز نه ماه و نه سال . باور کنید اگر بخاطر شغلم نبود تمام تقویم ها و ساعت ها را می شکستم . بازم امشب هوس دو پک سیگار کردم و دلم می خواد در دود سیگار حل بشم و حل بشم وحل . راستی اگر دیگه آپ نکردم روزای پنج شنبه یه سر به وبلاگم بزنید و یه فاتحه برام بخونید ، حالم اصلا خوبتر از هیچ کس نیست . نمی دونم چرا امشب اینقدر دلم هم تنگه هم شور می زنه و هم خودم حال هیچی رو ندارم حتی این نفس کشیدن ها و بازدمم رو . بی خیال شما خوش باشید . فاتحه یادتون نره .


