احساسم را به تو مي بخشم و در ازايش قلبت را در مي آورم.
صداي تيك و تاك قلبت را كه مي شنوم متوجه مي شوم وقت ناهار است .
از دست زندگي ام كه خسته مي شوم مي روم و مي خوابم .
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم ، چه بگويم كه لال شوم چو ن تو بيايي.
زبان را در دهانم مي چرخانم تا دانه برنجي كه لايه دندانهايم گير كرده است را ببلعم .
از وقتي كه تو رفتي زندگي به من ميخندد.
موش تو لونش نمي رفت ، مهمون دعوت مي كرد .
ديگ به ديگ ميگه ، روتُ كم كن .
مار گزيده ، ديگه دور و بر شلنگ هم آفتابي نمي شه .


