
کاش امسال
سال را تحویلم ندهند
آلونک
پاهایم را به روی سیاهی هائی می گذارم که به سفیدی کوچه طعنه می زنند و می روم به دنبال آنها، ردِ پاهائی که ناباورند و شکاک ، ردِ پاهائی که انگار غم دارند ، روی برف کشیده شده اند ، آهسته و با فاصله و همه می رسند به مقابل آلونک ، منزل ، خانه تو ، و یا هر چه که آدم ها می نامند ، ولی تو به آن می گفتی : (( آلونک))
مقابل آلونک تو ، پُر بود از سیاهی ، برف ها آب شده بودند ، درِ آلونک حالا نه فقط به رویِ من ، بلکه به روی همه باز بود .
چشمان ناباور و گیج و مبهوت من ، به روی سیاهی های دیگری خیز برداشت و میخ کوب شد . سیاهی هایی که به همه تسلیت می گفتند ، به تو ، به پدر و مادرت ، به همکارانت ، به من .
کوچه تاریک بود و برف زده ، او هم حتماً باورش نمی شد که دیگر تو نیستی و جیغ هایت و مهربانی هایت و عشق ات و حضورت و گرمایِ نفس هایت .
و من بودم و درِ بازِ آلونک و تسلیت های دیگران و جایِ خالی ات ، کنارِ بخاری ، همانجائی که آخرین بار تو را دیدم و سفیدی دیگری روِی در که اسمت آنجا بود و شاخه گلی به جایِ عکس ات ، راستی که همه می دانستند تو از گُلِ مریم خیلی خوش ات می آمد .
باور کن که دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم ، حتی آلونک را . پاهایم را می کشم دنبال خودم و خطِ سیاهی را رویِ سفیدی کوچه جا می گذارم و دور می شوم ، از پارچه ها ، از تسلیت ها ، از گریه ها ، از نگاه هائی که همه مغموم اند ، از گُلِ مریم رویِ اعلامیه ، از پارچه های سیاه تسلیت گو ، از آلونک ، از همه، از همه، از ... .
زندگی لاشه یخ زده مرده ای در تاریکیست
زندگی این است
خوشبختی ؟
آه چه زیبا نیست
چه زیبا نیست
واژه ای که تو می خوانی
زندگی این است ؟
آیا
و
من و تو مثل کدامین
مصلوبیم
عیسی یا محمد ؟
زندگی زیبا نیست
چرا ما دستهایمان را
گره کرده ایم وبی خودی
امیدواریم
به
زندگی ای که مدتی ست در دلمان
دفن شده است
و خبری
از هیچ
مرده شور و گورکنی نیست؟
آیا
و دیگر هیچ
و دیگر هیچ
ودیگر هیچ
و دیگر هیچ
و دیگر خوشبخت نخواهم بود
مگر خوشبختی چیست
هیچ ؟!!!
...............
و براستی که
کبک ها خروس می خوانند
در هیچ


