ساعت از وقت خودش می گذرد
ثانیه ها می روند بی مقصد
واژه در پشت دو پلکم می میرد
ساعت از وقت خودش می گذرد
و مادر با جارو
دنبال ثانیه ها می دود
تا شاید دوده عیدش را بگیرد
ساعت از وقت خودش می گذرد
و مادر هیچ نمی داند
که من سالهاست
در دوده های عید دفن شده ام
ساعت از وقت خودش می گذرد
و مادر بزرگ با همان لحن دهاتی وارش
می گوید مادران را باید
اخته کرد تا دگر آبستن نشوند
ساعت از وقت خودش می گذرد
و هنوز مادر با جارو
در بند بند قانون عید تکانی می لولد
و مرا می بوسد
ساعت از وقت خودش می گذرد
و مادربزرگ هم
مرا از چشم تمام دخترکان می دزدد
تا دگر هیچ مادری زاده نشود
آه که چه زود
ساعت از وقت خودش می گذرد
من و تو
که برای شکنجه عریان شده ایم
تو فکر می کنی میخ را
به کدامین دستم خواهند کوبید؟
فرقی نمی کند.
هر دو دستم را به دستان تو داده ام.
اجلمان خواهد رسید عزیزم
وقتی بی هدف
سرگردان در لذت های بی معنی مان هستیم.
ناخن هایمان را خواهند کشید.
که بگویید
شخصیت های دست نخورده تان را
کجای این شنزار چال کرده اید؟
و من و تو
چه داریم که بگوییم
حال که مدت ها پیش
هوس
هویتمان را دزدیده است.
....
عزیزم!
تو را برای خانواده آفریدم
نه برای شکنجه های قلقلک آور پشت تلفن
و تو نمی فهمی.
...
تا فردا دو قدم مانده
و ما
کوله بارمان را توی همین بازارچۀ بغلی
حراج گذاشته ایم.
دستت را به من بده
و خودت برو
تو را دوست خواهم داشت.
برو
آخر
زندگی پنج شش ماهی هست
که از ما جلو زده.


