تبليغاتX
راستی تا حالا عاشق شدی ؟

ساعت از وقت خودش می گذرد

ثانیه ها می روند بی مقصد

واژه در پشت دو پلکم می میرد

                                       ساعت از وقت خودش می گذرد

و مادر با جارو

دنبال ثانیه ها می دود

تا شاید دوده عیدش را بگیرد

                                       ساعت از وقت خودش می گذرد

و مادر هیچ نمی داند

که من سالهاست

در دوده های عید دفن شده ام

                                       ساعت از وقت خودش می گذرد

 

و مادر بزرگ با همان لحن دهاتی وارش

می گوید مادران را باید

اخته کرد تا دگر آبستن نشوند

                                   ساعت از وقت خودش می گذرد

و هنوز مادر با جارو

در بند بند قانون عید تکانی می لولد

و مرا می بوسد

                                   ساعت از وقت خودش می گذرد

و مادربزرگ هم

مرا از چشم تمام دخترکان می دزدد

تا دگر هیچ مادری زاده نشود

                                    آه که چه زود

                                                         ساعت از وقت خودش می گذرد

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 12:4 توسط عاشق |


چون پشت هر شب طلوع است باعث نمي شو د فكركنيم ما نيز تا ابد همراه اين طلوع  بيدار ميشويم و بايست بدانيم مرگ ما را از اين چرخه بيرون مي اندازد هر چند به چرخه ي تكراري شب و روز آسيبي نمي رساند پس همانطور كه هيوم فيلسوف تجربه گرا ميگويد ما نبايست فكر كنيم  كه چون هر صبح از خواب بلند مي شويم و شب را پشت سر مي گذاريم تا ابد اين چرخه ادامه دارد و اين يك حقيقت خلل نا پذير است  درست مثل اينكه باغباني هر روز به درختي آب ميدهد و از آن مراقبت ميكند اما روزي  با تبر به سراغ آن مي آيد و درخت را قطع ميكند  تا از چوب  آن  بهره ببرد كه منظور از آن دوري از عادت است و گرفتن اين نتيجه كه تكرار رويدادها به معني ابدي بودن  آن ها نيست  و اين درست حربه ايست كه سياستمداران از ان بهره ميبرند و مردم را به تكرار رويدادها عادت ميدهند و مردم به سادگي فريب ميخورند  بدون انكه بدانند تكرار رويدادها به معني ابدي بودن انها نيست و از طرفي هم قادر به حل مسائل پيچيده به مانند اينكه چرا باغبان هر روز به درختان آب ميدهد نيستند
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت 16:15 توسط عاشق |


ما
من و تو
که برای شکنجه عریان شده ایم
تو فکر می کنی میخ را
به کدامین دستم خواهند کوبید؟
فرقی نمی کند.
هر دو دستم را به دستان تو داده ام.
اجلمان خواهد رسید عزیزم
وقتی بی هدف
سرگردان در لذت های بی معنی مان هستیم.
ناخن هایمان را خواهند کشید.
که بگویید
شخصیت های دست نخورده تان را
کجای این شنزار چال کرده اید؟
و من و تو
چه داریم که بگوییم
حال که مدت ها پیش
هوس
هویتمان را دزدیده است.
....
عزیزم!
تو را برای خانواده آفریدم
نه برای شکنجه های قلقلک آور پشت تلفن
و تو نمی فهمی.
...
تا فردا دو قدم مانده
و ما
کوله بارمان را توی همین بازارچۀ بغلی
حراج گذاشته ایم.
دستت را به من بده
و خودت برو
تو را دوست خواهم داشت.
برو
آخر
زندگی پنج شش ماهی هست
که از ما جلو زده.

منبع

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 19:23 توسط عاشق |