تبليغاتX
راستی تا حالا عاشق شدی ؟

فکر کنم نوشتن این پست از باقی پست ها سخت تره چون موضوعی که می خوام در موردش صحبت کنم قدری پیچیده و قدری هم پراکنده اس . به هر حال شروع می کنم و از دوستان می خوام که نظر خودشون رو و طرز تفکرشون رو هم برای من بفرستند تا با هم یک بحث جدی رو راه بندازیم .

به اطرافتون نگاه کنید نه سرسری٬ بلکه با دقت و ریز بینی ٬چی می بینید ٬ تلویزیون ٬ میز و صندلی ٬ کمد ٬ چوب رختی ٬ قاب عکس ٬ کامپیوتر و... یک مشت خرت و پرت که ازشون نفرت دارید اما دوستشون دارید و حاضر نیستید بی اونها زندگی کنید چون بدون همین خنزرپنزرها توی زندگیمون یه جاهایی لنگ می زنیم  بنابراین دوستشون داریم و حتی اگه کهنه و دور ریختنی هم بشن ولی باز هم کار بکنن نیازی به دور انداختنشون نداریم و آنقدر ازشون کار می کشیم که رسما غزل خداحافظی رو بخونن . پس وجود همین آت و آشغال ها به وجود ما بستگی داره ٬ درست همانطور که خدا با ما رفتار می کنه ٬ اما مهربانتر و ما مهربانتر از خدا نیستیم . دنیایی که ما برای خود ساختیم یکطورایی سست و متزلزل و فاسد شدنی و دور ریختنیه ٬ اما آیا فکر می کنید٬دنیایی که خدا برای ما ساخته محکمتر از دنیایی که ما برای خودمون ساختیم ؟  من که می گم نه ٬دنیایی که خدا برای ما ساخته به هیچ وجه محکمتر از دنیایی که ما برای خودمون ساختیم نیست (زود قضاوت نکنید لطفا ) چون ذهن انسان سست و لغزنده و ناپایداره .

گاه گداری بغض مثل حناق بیخ گلمون رو می گیره و می خواد خفمون کنه حالا چه غمگین باشیم و چه سوگوار. اما زندگی این حرفا براش ارزشی نداره٬ باشیم یا نباشیم٬ بغض کنیم یا نکنیم٬ کار خودش رو می کنه اصلا اهمیتی به این ناامیدی ها نمی ده . پس چرا به خاطر چیزی که یه لحظه به ناامیدی ما توجه ای نداره سوگوار بشیم . به این فکر کنید که هنوز هم می چرخه این چرخ دوار و ما در آن احساس سرگیجه می کنیم .و در دایره های تردیدفرو میریم آنقدر فرو که دیگه نمی تونیم تشخیص بدیم در این دنیا زندگی می کنیم یا آن دنیا . دنیا همینه و جز این فقط ما هستیم پس ما دنیا رو می سازیم نه دنیا ما را . البته ما فقط کسب تجربه می کنیم . دنیا محل امنی برای زندگی نیست می دونم ولی آیا اون دنیا هم محل امنی برای زیستن هست؟! این رو اعتقادات ما نمی گه اعتقادات ما همه اش تحریف و تعریف شدهس و برای ما زیاد قابل لمس نیست .ما همونطور فکر میکنیم که قبل از ما فکر شده  پس ما نمی تونیم زیاد هم به تجربیات دیگران تکیه کنیم و حتی به تجربه های خودمون از زندگی چون تجربه ها و اندیشه های ما همون اندیشه های دیگرانه  . من فکر می کنم که بهتره آدم قبل از اینکه فکر رفتن بزنه سرش فکر موندش باشه . 
این رو فراموش نکنید که زندگی با مبارزه کردن با زندگی شکل می گیرد .سعی کنید زیاد توی حاشیه زندگی نباشید .حاشیه ها زندگی ما را از بین می برند . باید از دایره های تردید عبور کنیم و به جاده صاف و هموار اندیشه هامون قدری آرام تر پا بذاریم تا دچار سرگیجه و تردید نشیم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 8:55 توسط عاشق |