تبليغاتX
راستی تا حالا عاشق شدی ؟

سکوت بود و غیر از سکوت٬ سکوت. پنجره ها تاب شکستن نداشتند٬ هنوز هم ندارند . دستهایم حتی با نفس هایم گرم نمی شدند . قاب عکس پدربزرگ زیر گرمای بخاری ذوب می شد . من به او هم بی اعتنا شده بودم. زیر سرمای وحشتناک  زمستان نمی شود به چیزی به غیر از سوزش نوک انگشتان فکر کرد .

کسی از من آویخته شد و مثل پاندول ساعت شماته دار اینطرف و آنطرف می رفت . صدایش را می شنیدم دختری بود می گفت: که تکلیفش با خودش روشن نیست نمی داند در این های و هوی یخبندان به کدامین سقف پناه ببرد . دخترک می لنگید نه پاهایش٬ بلکه صدایش از حلقومش آویزان بود و به چیزی که فکر نمی کرد حرمت شبهای سرد زمستانی بود . می گفت :(دارم یخ می زنم کسی نیست گرمم کند؟) و من گفتم:( من دستهایم سردتر از ان است که بخواهند کسی را گرم کنند) . گفت : (پس تکلیف چیست ؟) گفتم :(نفس های گرمت را نثار دستان سردت کن ). گفت:( اوهم خسیس شده است ).

هوای سرد اتاقم و هوای سرد بیرون ٬ذهنم را منجمد کرده بود. خساست گرمای نفسهایمان آنقدر زیاد است که نه می توانیم دستان خود را گرم کنیم و نه دستهای دیگری را . این است معنی هجوم تهاجم فرهنگی لبهایمان به دستهایمان ؟ آیا در واقع می شود گفت می توانیم کسی را با گرمای نفس هایمان گرم کنیم ؟ نه هیچ نفسی گرمتر از سوز زمستان نیست . ما دلمان خوش بود به گرمای بخاری هایمان و فکر کسانی را نمی کردیم که در سوز زمستان طلب بخشش نفسهای گرم کنار بخاری را از ما می کنند . آخ که ما آنقدر دلمان چقدر خوش است که نمی توانیم خوشحالیمان را فریاد بزنیم . دخترک هنوز هم می لنگید و  دنبال عصایی می گشت تا به آن تکیه کند٬ اما هجوم تهاجم فرهنگی نمی گذاشت . ما هنوز هم دلمان به بخاری خوش است. ما هم چه دل خوشی داریم . کاش می شد قدری راجع به خودمان آهسته تر فکر کنیم!!!.  

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 19:38 توسط عاشق |


+ نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 0:47 توسط عاشق |


+ نوشته شده در جمعه 1386/11/12ساعت 1:11 توسط عاشق |


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانه‌ای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 22:30 توسط عاشق |


 آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند .

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت 22:2 توسط عاشق |