قلب شکسته ام را نثار اقاقیهای باغچه ات می کنم و سکوت وحشیانه ام را به جیرجیرکهای طاقچه اتاقت می سپارم و شاید اینبار وجودم را صادقانه ، دلیرانه و شاید هم بچه گانه ، احمقانه فدای یک لحظه با تو بودن می کنم .، که چشمهایت برای من به مانند یک رودخانه وحشی است و آنجاست که فریاد خواهم زد بی تو هرگز .
زندگی ( داستان )
هوای تاریک ، مثل شبح یک انسان باران خورده تمام اتاق و حتی مرا هضم کرده است . ساعت شماته دار که همیشه روی دیوار آویزان است با صدای تیک و تاک وحشتناکش آسایش مرا بهم ریخته است و سکوت اتاق را مثل زالو می مکد . اینروزها تمام اینها برایم همانند تکراریاتی است که هر روز و هرشب تکرار می شود . مثل یک عادت . مثل یک مرض .
همه چیز بوی یأس می دهد . بوی ناامیدی همه جا را احاطه کرده است من هم جزئی از این ناامیدیهای پایداری هستم که هرگز نه تغییر می کنند و نه حاضر هستند جای خود را به امید بدهند و نه به آرزو . آرزوهایم را خیلی وقت است که فراموش کرده ام و دیگر امیدی به آینده ای که هنوز تکلیفش مشخص نشده است ندارم .
نمی دانم دوستی می گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد اما زندگی کردن ربطی به شقایق ندارد امید هست که همه چیز را می سازد . ولی من امید ندارم . ساکتم ، آرام ، حوصله هیچ چیز را ندارم حتی پشه های کوری که مرا نمی بینند و گزندی به من نمی رساننند این را خوب می دانند که من دیگر مرده ام . سالهای سال است که مرده ام . بدنم را کرمها خورده اند و زالوها هم خونم را مکیده اند . استخوانهایم نیز از بی تجربه گی خاک نمناک ، پوسیده اند و خاک شدند . اما نمی دانم چرا با آنکه مرده ام هنوز نفس می کشم .از کجا معلوم شاید نفس هم نمی کشم . وقتی که به این سالهای متمادی که پشت سرم رفتند و به تلی از خاکستر تبدیل شدند فکر می کنم متوجه می شوم که در تمام طول این چندین و چند سال گذشته نفس می کشیدم ، راه می رفتم ، مثل کرم در خودم می لولیدم ، زندگی می کردم اما عمیقاً زنده نبودم .
صدای قدمهای عابرین ازپشت چارچوب پنجره وارد اتاق شد و همچون دزدی خونپالا تمام آرامش و تفکراتش را بر هم زد . سرش را از روی کاغذها برداشت . سیاهی محض همه جار در بر گرفته بود . خودکار را بر روی کاغذها گذاشت و آرام آرام به بسترش خزید و چشمانش را بست .


