تبليغاتX
راستی تا حالا عاشق شدی ؟

اگه یکی که شما دوستش دارید و اونم ادعا کنه که دوستتون داره ولی پدر و مادر طرف راضی نباشن که با هم ازدواج کنید و اگه شما خیلی اصرار کنید و حاضر باشید همه کاری براش انجام بدید اما اون حاضر نباشه که با خانوادش صحبت کنه تا راضیشون کنه این چی رو می رسونه ؟ خواهش می کنم کمکم کنید من خودم فکرم دیگه کار نمی کنه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/04ساعت 19:36 توسط عاشق |


دوست ندارم بگم که از زندگی خسته شدم اما دیگه حوصله اش رو ندارم دارم یه طورائی طردش می کنم یعنی بی خیاله همه چیز اونی که من یه عمر دوستش داشتم جدیدا انقدر گذاشتم سر کار که دیگه حوصله اونم ندارم بدطوری داره باهام بازی می کنه نمی دونم چرا اگه دلیلش رو بدونم خوبه می گه دوست دارم ولی دروغ می گه می دونم دروغ می گه اگه داشت لا اقل به خاطرم یه کاری می کردی ولی من هر کاری از دستم بر می اومد براش کردم بدون هیچ کم و کاستی . حالا شما بگید من باید چه کار کنم که اون یه کم بهم توجه کنه یا لااقل به حرفام گوش بده ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 11:26 توسط عاشق |


این روزا به قدری به هم ریختم که به قرصهای مزخرف آرامبخش پناه بردم راستش رو بخواید حالم از خودم به هم می خوره چه برسه دنیایی که توش محکوم به زندگی کردن هستم دیگه حوصله اش رو ندارم بهتره تمام کنم این محکومیت رو دیگه نمی خوام بو دنیایی باشم که فقط کرم هست و کرم من مال اینجا نیستم بی تفاوت شدم به همه چیز یک کلام ختم کلام دیگه بریدم حالم از این مردم بهم می خوره از نوشتم در مورد جماعتی که تو عصر حجر زندگی می کنن و خوشبختی رو بو جیبای پر از تار عنکبوتشون حمل می کنن کاش درک می کردند کاش می فهمیدید چی می گم ولی ریشخنداتون رو دوست دارم . از شما که نه از خودم عقم گرفته . دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه ذهنم از هر اندیشه ای که فکرش رو بکنید خالی شده و این یعنی مرگ . پس خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 17:48 توسط عاشق |